X
تبلیغات
افسوس که گذشته

افسوس که گذشته

می نویسم تا بخوانی

دیشب خواب چشماتو دیدم

 

دیشب خواب چشماتو دیدم
خواب نگاه پر معنا تو
دیدم
توی بارون قدم به قدم
منو تو کنار هم
من با باله پرواز توی اوج آسمونها
تو با گرمای حرفات توی دل ابرا
سرمایه خیسه بارون روی شونه هام
گرمای حرفات روی نفسام
تاریکی‌
شوم شب اومد سراغم
ترس از دوری چشمات اومد سراغم
لحظه وداع چشمات
دوری از گرمای نگات
پرندهٔ نحس صبح اومد سراغم
لمس پرهاش کرد
بیدارم
نگاه من به اتاق
خالی‌
خالی‌ از اون رویای خیالی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:54  توسط حامد  | 

كلاس اول . . .

ha 

ديروز ۱ مهر روز اول مدرسه ها بود .

اينقدري سرمون شلوغ هست كه آخرش نفهميديم ، تازگيها كلاس اوليها چندم شهريور يا مهر ميرن سر كلاس .

اما ديروز به طور اتفاقي مجذوب عكس كودكي شدم كه مهمترين دغدغه فكريش رفتن به مدرسه و خريدن كيف و لوازم تحريرشه .

طفلكي نمي دونه در آينده بايد چي بكشه و گرنه از الان چشماش اين شكلي نمي شد .

شايد طفلكي از قيمتها شوكه شده .

همينقدر بگم من تو اين سن از اين لحاظ غمي نداشتم ، چون كيف مدرسه رو پدر بزگم كه خيلي هم شيك بود خريد و اتفاقاً تا همين چند وقت پيشم داشتمش .

پدر بزرگم حالا پيشمون نيست ، و خدا رحمتش كنه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 8:42  توسط حامد  | 

هر ايراني يک دکترا !

 

با صلام خدمت ازيزان روزنامع اعتماد.

عينجانب عوضعلي درکه ساکن منطقه سعادت آباد تهران هستم و سالهاست که براي ادامه تهصيل در آذمونهاي مختلف اعم از دولتي و آزاد و پيام نور امتهان دکترا مي دهم. بارها هم در کلاسهاي تغويتي، تزميني و تزييني شرکت مي کنم اما نتوانسته ام در دوره دکتري پضيرش بگيرم. خواستم از شما که سرتان در کار است در مورد شرايت ادامه تحصيل در خارج از کشور اطلاعاتي کصب کنم. ممنون خواهم شد اگر با چند نکته کليدي در اين رابطه من را راهنمايي کنيد.

---

پاسخ؛ عوضعلي عزيز سلام. نامه پردرد شما را خواندم. مايه بسي تعجب است در اين زمانه يي که زير هر سنگي که بلند مي کني سه نفر دکتر بلند مي شوند شما با اين همه استعداد و توانايي اين گونه در حسرت يک دکتراي ناقابل به در و ديوار مي زنيد. با اين همه چند نکته کليدي در مورد دکترا برايتان نقل مي کنم که به درد آينده تان هم بخورد.

1- قبل از هرگونه پيشنهادي به شما توصيه مي کنم يک منشي براي خود استخدام کنيد که مجبور نباشيد نامه هاي شخصي را خودتان نوشته و وقت باارزش تان را تلف کنيد. ممکن است درک برخي کلمات پيچيده در نامه هاي شما براي ديگران امکان پذير نبوده و باعث کاهش اعتماد به نفس افرادي شود که بايد هوش و حواس خود را صرف کار و تلاش و سازندگي کنند.

2- اولين نکته اين است که بدانيد مدرک دکترا بايد با تلاش و زحمت به دست بيايد و براي آن «شب بيداري» بکشيد. شاعر مي فرمايد؛ نابرده رنج گنج ميسر نمي شود/ گر گنج به دست آمد جان برادر ديگه کي کار کرد؟،

3- دومين نکته مهم اين است که واقعاً لزومي ندارد براي خدمت به جامعه حتماً مدرک دکترا داشته باشيد. اين روزها «کارشناس ارشد» بودن اقبالش از هر دکترايي بالاتر است.

4- نام رشته تحصيلي که براي ادامه تحصيل انتخاب مي کنيد نبايد زياد خفن باشد. به علت کارشکني کشورهاي استکباري در انحصاري کردن دانش، معمولاً فارغ التحصيلان اين رشته ها فقط در جاهاي خاصي درس مي خوانند و زبانم لال اگر قرار شد به هر دليلي تعداد مختصري (در حدود 20، 30 واحد) از درس تان را در همين جا بگذرانيد بعداً گندش درمي آيد.

5- سعي کنيد حتي الامکان دانشگاه تان آکسفورد، لندن، منچستر يا هاوايي نباشد. تجربه نشان داده اعتبار مدارک اين دانشگاه ها به دردسر بعدش نمي ارزد.

6- بعد از اخذ مدرک دکترا حتماً اصرار نداشته باشيد که در طول دوره تحصيل شاگرد اول، نخبه علمي يا مرد سال شده باشيد. اين نوع عناوين هم اساساً شگون ندارند.

7- کپي مدرک خود را جايي ارائه ندهيد. در طول تاريخ تايپيست هاي دانشگاه هاي معتبر دنيا به خاطر اغلاط املايي و انشايي آبروي بسياري از دانشمندان بزرگ را بر باد داده اند.

8- چنانچه به کسي گفتيد از کدام دانشگاه فارغ التحصيل شده ايد يا رزومه يي داديد، حتماً يک نسخه از آن را براي خودتان داشته باشيد يا حافظه تان را تقويت کنيد که نگوييد از دو جاي مختلف دکترا گرفته ايد. متاسفانه بسياري از مردم با سطحي نگري و عدم توجه به قابليت ها دنبال نقاط ضعف بي ارزش و اينچنيني هستند.

9- از مسوول آموزش دانشگاهي که مدرک تان را تحويل مي دهد، اطمينان حاصل کنيد و تا جايي که ممکن است سعي کنيد حتماً آدرس و شماره تلفن او را داشته باشيد.

10- براي شهريه دکترايتان چک تاريخ دار بدهيد که اگر جعلي درآمد يا روي کاغذ نامرغوب چاپ شده بود سرتان کلاه نرفته باشد.

11- اگر احساس مي کنيد ممکن است ديگران به مدرک شما حسادت کنند، تواضع و فروتني بيشتري از خود نشان داده و نگذاريد شما را در مجلسي به عنوان وزير معرفي کنند.

12- چند کلمه از زبان کشوري را که از آنجا مدرک گرفته ايد بلد باشيد و در صورت امکان بدانيد الفباي آن زبان از کدام سمت نوشته مي شود.

13- بهتر است تلفظ صحيح شهري که از آن فارغ التحصيل شده ايد و نام يکي دو مورد از درس هايي را که پاس کرده ايد بلد باشيد. البته تجربه نشان داده اين مورد ضرورت زيادي ندارد.

14- و نکته آخر اينکه حواس تان به تاريخ ها باشد. در سالي که فارغ التحصيل شده ايد بايد حتماً 18 سال تمام داشته باشيد و حداقل دو سال از تاريخ تاسيس آن دانشگاه گذشته باشد. برايتان آرزوي موفقيت مي کنيم و صميمانه اميدواريم در بيان خاطرات تان از دانشگاه مذکور زياده روي نکنيد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 6:32  توسط حامد  | 

میشه سیگار بکشم

 

بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:33  توسط حامد  | 

 

 

زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:36  توسط حامد  | 

دریچه

 

 

65

 

ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده٬

هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته هست٬

زیرا یکی از دریچه ها بسته هست.

نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬

نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد.

 

اخوان ثالث


 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:15  توسط حامد  | 

بيسكويت

 

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:24  توسط حامد  | 

 

باران

 

خدا جون چقدر غریبیم

آدمای  دلفریبیم

از دورا مثل یه آبیم

وقتی میرسیم سرابیم

اسیر دست یه عادت

با همیم ولی چه دوریم

ادعای یک طلوعیم

ته دل اما غروبیم

کاش میشد:

کویر نباشیم

یا که نه مزرعه باشیم

واسه ی روئیدن هم

چیزی جز بارون نباشیم

کاش میشد:

چشامون

 چشمه ی نور بود

دلامون

مست غرور بود

غرورا

از سر مهر بود

مهرمون

با خنده جور بود

خنده ها

کورور کورور بود

واسه ی بودن با هم

مقطع و ثانیه

 کور بود

برا یک لحظه جدائی

گونه ها همیشه تر بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:26  توسط حامد  | 

باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست

 

 

 

خوب من ! بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست
من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصلا قرار خوبی نیست!
عید امسال تنگ می چسبم به تن مهربان تنهایی

بی تو تکرار می کنم با خود : دل سیاستمدار خوبی نیست!
تو بخند و بخند و باز بخند، جای این اشک ها که می ریزم

خوب شد که تو زود فهمیدی گریه راه فرار خوبی نیست

قبر این مردگان خاک آلود التماسی ست از سر اجبار
که خدا هفت بار فرمودند : مرگ، گشت و گذار خوبی نیست!
دست کم روزهای آخر را اندکی عاشقانه تر طی کن

تا توانی دلی بدست آور، دل شکستن که کار خوبی نیست!

شعری از دوستم س.ن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 18:8  توسط حامد  | 

یه حضورو ...

 

یه حضورو یه کلامو یه صداو یه سلام

شونه های بی ریا و

تکیه گاه اشک و آه

حسرت اون آشنا و

حسرت یه کم قرار

انتظار و

انتظارو

انتظارو

انتظار....

یه سئوال بی جواب و

صد جواب بی سئوالم

چه غریبه این فشار و

اون علامت سئوالم...

یه کلاف نا شکیب و

غم و تنهائی و من

همه گنگ و

همه منگ و

من و رسوائی من...

هی پر و...

هی خالی میشم

تف سر بالا میشم

ابر میشم

سایه میشم

اشک سیلابی میشم

یهو باز تو آئینه

من دوباره گم میشم

از خودم نمیدونم

کی میشه!؟

رها بشم...!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:15  توسط حامد  | 

باران مي بارد ؟

 

باران

عجيب بود !

امروز هوا حسابي ابري بود !

ما كه نفهميديم چي شد ، اما اونقدري ابرا سياه شده بودن كه بارش باران اونم تو مرداد ماه عسلويه ميرفت كه دل و روح رو  آزادكنه.

اما نشد .

نشد كه ما هم از اين بارون لذتي به بريم . شايد بايد اينجا باشين تا حس كنيد چقدر به قدم زدن زير بارون نياز دارين .

اما يه چيزو ميدونم . بارون اونقدر لطيف ، مهربون و با گذشت هست كه حتي اگه تو بيابون خدا هم بباره بتونه دلي رو شاد كنه .

باروني كه شنيدن صداي لطيفش حتي از پشت تلفن تو رو به وجد مياره .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:56  توسط حامد  | 

خــــواست خداونــــــــد !!!

 

شايد اين خواست خداوند بوده كه پيش از ملاقات با آدمهاي صادق ، آدمهاي رياكار را ببينيم. زيرا در اين صورت به محض ديدار با افراد صادق خواهيم دانست ، چگونه سپاسگذار اين هديه باشيم


زماني كه درهاي شادي بسته است ، در ديگري باز است ، اما بيشتر اوقات آنقدر به در بسته نگاه مي كنيم كه در باز را نمي بينيم
بهترين دوست ، دوستي است كه تو قادر باشي با او روي ايوان خانه تاب بازي كني حتي كلمه اي هم حرف نزني، اما وقتي از او خداحافظي كردي احساس كني بهترين گفت و گوي عمرت را با او داشته اي.


اين حقيقت دارد كه تا وقتي چيزي را از دست ندهيم قدرش را نمي دانيم ، اما ... اين نيز حقيقت دارد كه تا وقتي چيزي را از دست ندهيم . نمي دانيم چه چيز را به دست مي آوريم.


عشق ورزيدن تو به افراد ، هرگز متضمن اين نيست كه آنها هم به تو عشق بورزند! انتظار بازگشت عشق را نداشته باش .تنها انتظار داشته باش كه عشق در قلب هاي آن ها رشد كند ... اما اگر هم رشد نكرد ، باز هم شاد باش چرا كه عشق در قلب تو در حال رشد است.

ابراز احساسات فقط يك دقيقه زمان مي خواهد ، ابراز علاقه فقط يك ساعت ، و... عاشق شدن فقط يك روز ، اما فراموش كردن افراد يك عمر به درازا خواهد انجاميد.


از روي ظاهر آدم ها قضاوت نكن ممكن است فريبنده باشد ، به ثروت نيز ، ممكن است در آينده از دست برود ، با كسي عهد دوستي ببند كه لبخند به لب تو بياورد . چرا كه خرج تبديل شدن روزي تيره به روزي روشن فقط يك لبخند است . در جست و جوي كسي باش كه قلب تو را به خنده وادارد.


لحظاتي در زندگي وجود دارد كه احساس مي كني آنقدر دلت براي كسي تنگ شده كه مي خواهي او را از دل رويايت بيرون بكشي و در آغوش گيري.رويا پردازي كن. درمورد هر چه دلت مي خواهد . هركجا كه مي خواهي ، برو ؛ هرچه كه مي خواهي ، باش . چرا كه تو تنها يك بار حق زندگي كردن داري. پس كارهايي را كه دلت مي خواهد ، تجربه كن.


همواره خود را به جاي ديگري بگذار.اگر احساس مي كني كه عملي به تو آسيب مي زند ، پس به ديگري نيز احتمالا آسيب خواهد زد.


شادترين آدم ها لزوما داراي بهترين ها از همه چيز نيستند ، آنها تنها در طول مسير خود از هر چيزي كه به دست مي آورند ، بيشترين ها را مي سازند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:32  توسط حامد  | 

 

 tak

 

حال من بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه! هر روز کم کم مي خورم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده‌ي مردم شدم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم، گولم مزن!

من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش

من نمي گويم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه !

 

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ”ما زياران چشم ياري داشتــــيم
  خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم “

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:50  توسط حامد  | 

 

 

كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن

                        " فروغ فرخزاد"

 

بر گرفته از این وبلاگ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:28  توسط حامد  | 

هر آنچه هستي، بهترين باش...

 

 

اگر نمي‌تواني بلوطي بر فراز تپه‌اي باشي، بوته‌اي در دامنه‌اي باش؛ ولي بهترين بوته‌اي باش که در کناره راه مي‌رويد.

اگر نمي‌تواني بوته‌اي باشي، علف کوچکي باش و چشم‌انداز کنار شاه راهي را شادمانه‌تر کن.

اگر نمي‌تواني نهنگ باشي، فقط يک ماهي کوچک باش؛ ولي بازيگوش‌ترين ماهي درياچه! همه ما را که ناخدا نمي‌کنند، ملوان هم مي‌توان بود.

در اين دنيا براي همه ما کاري هست، کارهاي بزرگ و کارهاي کمي ‌کوچکتر و آنچه که وظيفه ماست، چندان دور از دسترس نيست.

اگر نمي‌تواني شاه راه باشي، کوره راه باش.

اگر نمي‌تواني خورشيد باشي، ستاره باش. با بردن و باختن اندازه‌ات نمي‌گيرند. هر آنچه که هستي، بهترينش باش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:31  توسط حامد  |